تبليغاتX
موسیقی صدا
 
موسیقی صدا
روزهایی که می گذرد
سیلی
مدتی بعد از خوردن سیلی صدای آن را شنیدم
صدای سیلی می گوید: خلاء داری؟ اگه داری بگو پرش کنم!
اشکی که در چشانم جمع شده از درد نیست!
باور کنید ، اشک شوق است!
چون جای پنج انگشتت روی صورتم،
به اندازه ی پنج انگشت از خلاء ھایم را پر کرد.
چه خوب خواسته ام را براورده کردی ، مگر چه چیز دیگری جز این می خواستم ، مرسی...


سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 :: 23:23 ::  نويسنده : ...
آهسته که آسمان نفهمد

ــ دوستت داارم ــ



سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 :: 14:32 ::  نويسنده : ...
تولدت مبارك



شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 :: 19:55 ::  نويسنده : ...

پایان این وبلاگ را فقط برای خودم اعلام می کنم.

یا حق.



جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 :: 23:54 ::  نويسنده : ...
سلام

مدتی نیستم تا به کارام برسم و ...

این وبلاگ رو می سپارم به شاعری توانا

امیدوارم تا اومدن من اینجا پر بشه از شعرهایی زیبا .



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: 23:27 ::  نويسنده : ...

اینم عکس همون قالی که می خوام شروع کنم برا بافتنش...

چند در دل آرزو را خاك غم بر سر كنم؟


آتشي را تا به كي در زير خاكستر كنم؟



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: 21:9 ::  نويسنده : ...

سلام خوش اومدی عزیزم :

سلام

امروز واقعا سر كار مريض بودم

داشتم مي افتادم

خيليم سرم شلوغ بود

همش سر گيچه داشتم

ظهر كه مي يومدم خونه بهشون گفتم من

احتمالا بعدالظهر (بعد از ظهر) نيام و نتونستم برم

فقط تو رخت خواب افتاده بودم

نه خوابم مي برد نه توان بيدار شدن داشتم

اما الان خوبم

بسيار خوب

فردا هم بايد راس 7 سر كار باشم

امروز خيلي به ليلا فكر كردم

خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

و همش مي گفتم خوش به حالش

آخه مي دوني اون گردنبند هيچ فايده اي براي ليلا نداشت

اما الان يه پل مي زنه از ليلا به خدا

و هر روز به خدا نزديكترش مي كنه

حتي اگه تو هم بميري

بازم يه پل مي زنه از نرگس به خدا

فاني بود،باقيـش كردي

خوش به حال ليلا.

۲۰/۱۰/۹۰



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: 8:13 ::  نويسنده : ...
قالی بافی رو دوست داشتم از خیلی وقت پیش

یه تابلو فرش شروع کردم برا بافتن

یك تار از عشق یك پود از هنر



یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 :: 14:15 ::  نويسنده : ...

سلام

چرا تمام  نانوشته هایت ؟

به اندازه ی تمام نانوشته هاایت نوشته داارم ...

یک نفر یک شعر قشنگ بگوید ، خیلی قشنگ.

یک نفر یک داستان لذت بخش بنویسد ، حسابی لذت بخش.

یک نفر نی نی خوشگل و خوش زبانش را پیش من بگذارد ، چندین روز.

یک نفر در امتداد این شبها با من سخن بگوید حتی تا خود صبح !!!

شما را به خدا... یک نفر کاری بکند.

دیگر نمی توانم.

مخصوص او:

بازگشتن آرامم نمی کند

حتا به شعر

راه رفتن آرامم نمی‏کند

که نخواست همگامم باشد آن دیگری

اما چه بگویم

وقتی زخم‏ها در شعرم متولد می‏شوند

و اندامم در کلمات آرامش می‏یابند

تار است کلماتی که به آن دلبسته‏ایم

سرد‏ است روزهایی که در آن زندگی می‏کنیم

و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم

تهنا نوشت:

کدام آسیا به نوبت گشت؟

که بی نوبت گشتی

رفتی ؟!

 



شنبه نهم اردیبهشت 1391 :: 22:31 ::  نويسنده : ...








اين بود تمام نانوشته هايم.



پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 :: 1:35 ::  نويسنده : ...
درباره وبلاگ


از دل و دیده،گرامی تر هم آیا هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گران قدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا، دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.
در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی كه به هم پیوسته ست!
به یقین، هركه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست،
لحظه ای چند كه از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای!
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند، اینك، هردم سرنوشت بشرست،
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیك رسیدست،ولی
دست هامان، نرسیدست به هم!!!